همواره زنده می‌مانم

خسته‌تر از پروانه، سال‌هاست گرد رویاهای سرخ باغچه خویش پر می‌زند و هنوز غربت تلخ همیشه را مزه مزه می‌کند.
خسته و مغموم به انتظار فردایی است که شاید هرگز نیاید.
غمگین از غم نفس‌هایی که به شماره افتاده و چهره مادری که خسته است … و کودکش را می‌بیند که هر چند دیگر کوچک نیست اما ناتوان‌تر از دیروزهای دور در گوشه‌ای افتاده و نفس‌های آخر را می کشد.
با خود می اندیشم کسی را می‌توان یافت که مرهم دردهای این پروانگان خسته بال باشد؟
و این فکر از ذهنم خطور می‌کند که هر آن ممکن است روزی فرا رسد که جسم رنجورم روی تخت بیمارستان افتاده باشد و لحظه‌ای فرا رسد که دکتر بگوید مغز از کار افتاده و زندگیم به پایان رسیده است.
در این لحظات پر اضطراب عزیزانم را بگویید، نکوشند تا به شکل مصنوعی زندگی را به من برگردانند آنان نباید این بستر را بستر مرگ من بدانند.
من این بستر را بستر زندگی می نامم چرا که با جسمم می توانم حیات و زندگی را هدیه دهم.
چشم‌هایم را به انسانی به هدیه می سپارم که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را ندیده باشد.
قلبم را به کسی هدیه خواهم داد که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی و آزاردهنده چیزی به یاد ندارد.
کلیه‌هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول‌هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها کودک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و طفلی ناشنوا تلنگر باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعف‌هایم و تعصبات اشتباهم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
روحم را به خدا بسپارید و گاهی با گل صلوات و فاتحه‌ای یادم کنید.
اینگونه من همیشه زنده خواهم ماند …